فروشگاه
Showing all 10 results
ارزان خورها
او حتی میتوانست تا آنجا پیش برود که بگوید ارزانخورها تمام این چهار یا پنجسال فقط منتظر بودهاند که او، کلر، وارد غذاخوری شود و آن جای خالی محفوظ مانده را اشغال کند، اما طبعاً مجبور بودهاند منتظر وقایع و اتفاقات مربوط به او و همچنین تغییرات این چهار یا پنجسال باشند تا او و آنها برای پذیرفتن این واقعیت که او سر میز آنها بنشیند آماده باشند. طبیعتاً ارزانخورها او را از همان اول کار در مقام پنجمین ارزانخور به رسمیت نمیشناختهاند و او باید بهتدریج ثابت میکرده که ارزانخوری همشأن آنهاست. جهانبینی توماس برنهارد بر محور «پوچی» است. ردپای پوچی را میتوان هم در آثار تراژدی دید هم در کمدی، و برنهارد این دومی را برمیگزیند. باوجود این همواره کورسوی امیدی در آثار او دیده میشود. این کتاب، مانند دیگر آثار برنهارد، خواننده را به درون ذهنیتی پیچیده و گاه آزاردهنده میکشاند که مرز میان حقیقت و وسواس در آن محو میشوند.
بارن باگه
شاید فاجعهای که گردانش را به میان آن برد، قربانیکردن آنهمه انسان و اسب، فقط برای این بود که آنچه دیگر در قلمرو زندگی نمیتوانست اتفاق بیفتد ـ چراکه برای وقوعش خیلی دیر شده بود ـ بعد از زندگی اتفاق بیفتد، یعنی در عالم مرگ. تخیل لرنت ـ هولنیا، درست همچون رؤیا، تمام مرزهای مکان و زمان را در مینوردد، روی استیکس پل میزند تا مردهها و زندهها بیهیچ آدابی سر یک میز بنشینند، جوری که انگار تمام هستی موجودیتی یکپارچه دارد. ویژگی کلایستی این داستان، نثر موجز و فشردهای که در جریانی پیوسته و توقف ناپذیر پیش میرود، با نیرویی شاعرانه تقویت و غنی شده که فقط در اختیار شاعری است که قالب بیانیاش اساسا شعر غنایی باشد.
پازل 113 تکه آردوج مدل ولتاوا
پلک های شنی
دلهره
دور و دورتر
ساختنی طرح دایناسور تریسراتوپس کد BMK2020
غلط گیر قلمی سی.کلاس مدل AR1412 بسته 2 عددی
کسی نظرکرده ی آسمان نیست
دالانی بود که باریک و باریکتر میشد، بدون هیچ راه خروجی. نمیتوانست از آن بگذرد. دیگران، که وقت بیشتری داشتند، میتوانستند. او نمیتوانست. در عشق راه برگشتی وجود نداشت. هیچوقت نمیشد دوباره شروع کرد. چیزی که اتفاق افتاده بود که در گوشت و خون باقی میماند. کلرفای نمیتوانست کنار او دیگر هیچوقت مثل قبل شود. کنار هر زن دیگری میتوانست، ولی کنار او نه. چیزی را که بین آنها گذشته بود نمیشد به عقب برگرداند، مثل زمان. هیچ ایثاری، هیچ اشتیاقی و هیچ حسننیتی توان این کار را نداشت. این قانون غمانگیز و غیرقابل اغماضی بود. لیلیان آن را میشناخت، برای همین میخواست برود. بقیهٔ زندگیاش تمام زندگیاش بود؛ در زندگی کلرفای فقط یک بخش خیلی کوچک بود. اریش ماریا رمارک در این عاشقانهٔ تلخ و شیرین قصهٔ دو آدمی را روایت میکند که روزها و روزگارشان با مرگ تنیده شده، اما قمار بزرگ آنها زندگی است…